رضا قلى خان ( هدايت )
339
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
زبان مباش حكيم منوچهرى كويد خردك نكرش نيست كه خرده نكرد كس * در كار بزركان همه ذل است و هوان است خردستان بكسر ثالث يعنى محل انبوهى عقل و آن عوالم عقولست كه اعلاست از عالم نفوس و از لغات فرهنك دساتير نقل شده است خردل بكسر ثالث بمعنى ترسنده و بىدل و بفتح دال تخمى است دوائى و آن عربى است وقتى كفتهام الا اى خداوند آژير بخرد * كه اعداى خردل برت كم ز خردل خردما بضم و سكون راء و دال مفتوح مرغكى است خوش آواز و خوش لحن حكيم ناصر خسرو كفته خجسته را بجز از خردما ندارد كوش * بنفشه را بجز از كركرك ندارد پاس خرد و مرد بضم اين لغت از ابتاع است و بمعنى ته بساط و چيزهاى ريزهريزه چنان كه در صفت برف كفتهاند روى زمين بخردهء كافور شد نهان و آن را خرده مرده نيز كويند خردمند بكسر اول بمعنى دانا و صاحب عقل چه خرد عقل و مند بمعنى صاحب است فردوسى كفته خردمند كيتى چو در نهاد * برانكيخته موج از آن تندباد و آن را خردومند نيز كويند و اين واو از قبيل واو تنومند و دانشومند مىباشد و حكيم سنائى در لغت عربى نيز آورده كه حاجتمند را حاجتومند كفته من نكويم كه ايزد وهاب * دادهء خويش از تو بستاناد ليك كويم كه هيچ مسلم را * حاجتومند تو نكرداناد و خردى رهبر يعنى دليل عقل و خردى انكاشت يعنى تصور عقلى و بر اين قياس خرده بر وزن مرده بضمّ اول و فتح ثالث بمعنى ريزه هر چيز از قبيل چوب و ريزه آتش چنان كه شيخ سعدى كفته بخرده توان آتش افروختن * پس آنكه درخت كهن سوختن و بمعنى نكته كرفتن بر قول و فعل كسى و چنين كس را خردهبين و خردهدان و خرده كير كويند چنان كه هم سعدى كفته يكى خرده بر شاه غزنى كرفت * كه حسنى ندارد اياز اى شكفت ديكرى كفته خرده بينانند در عالم بسى ديكر بمعنى نسكى از جمله بيست و يك سنك كتاب زند و پازند زردتشت براهام حكيم پيغمبر دين زردشتيان است و در حرف نون سنك نكاشته خواهد شد ديكر بمعنى بالاى سم ستوران كه بر او شكال نهند و به اين مناسبت شكالكاه نيز كويند آمده چنان كه مسعود سعد كفته سرين و كردن و پشت و برش مسمن * ميان و خرده و پاى و رخش مضمر خردهكاه با كاف فارسى بمعنى موضع بالاى سم اسب و استر و خر و امثال آن باشد كه چدار و اشكيل بر آن بندند و آنچه از سينهء شتر بر زمين نشيند نيز كويند ابو الفرج رونى كفته برون كند خرد از خردهكاه لهوشكيل * فرو كشد طرب از طرّه جاى عشق لكام خسرو دهلوى كفته هريك از ان چون به زمين پى فشرد * خرد كه نه كره را كرد خرد خرزهره درختى است كه كل آن را كل كافرى كويند و بتازى دفلى و سم الحمار كويند زيرا كه چون خر آن را بخورد بميرد و به اين جهة آن را خرزهر كويند كه زهر خر است خرزهوخرز بمعنى قضيب است خرزن بر وزن ارزن بمعنى تازيانه است كه بدان خرانرا رانند مولوى معنوى در ضمن اظهار كرامت شيخ ابو الحسن خرقانى كفته شير غرّان هيزمش را مىكشيد * بر سر هيزم نشسته آن سعيد تازيانهاش مار بود و از شرف * مار را بكرفته چون خرزن به كف خرزين بر وزن پروين با اول مفتوح و زاء منقوطهء مكسور بمعنى زين بزرك و چوبى كه در طويلهاى اسب بر ديوار كوبند و زين اسب را بر بالاى آن نهند مير معزى كفته خيمها را ميخ فرمايد ز رمح روميان * زينهارا از صليب كافران خرزين كند حكيم انورى كفته از پى احياى دين خزان و بهارى * بر سر خرزين نديده خنك توزين را ديكر تختكاهى را كويند كه در كنارها و كوشهاى صفّهها براى نشستن و تكيه كردن سازند و بمعنى نوعى از پالان نيز كفتهاند خرست بفتح اول و ثانى بمعنى مست بيهوش كه آن به عربى طافح كويند و بپارسى سياهمست و مست خراب كويند مولوى كفته مست خرست مىروم در ره عشق بو العلا * باك ندارم از بلا تن تننا تلا تلا خرسك بكسر اول و فتح ثالث مصغر خرس است و فرشى است كه پشمهاى بلند دارد و در زمستان براى كرمى بر روى او خسبند و نام بازئست مر اطفال و الواط را خرس كياه كياهى است كه پنج آن را شقاقل كويند